همیشه نسبت به جمعه ها یه حس عجیبی داشتم. 

اینطوری بودم که «وای! آخرین روز تعطیلات! باید ازش استفاده مفید کنم!» 

آخرش هم تا آخر روز انقدر وقت تلف می‌کردم که از شنبه تا جمعه بعدی رو با عذاب وجدان می‌گذروندم. این بُعد کمالگرای وجودم بود که مجبورم می‌کرد فقط برای مفید بودن زندگی کنم، نه صرفا برای شاد بودن. (البته که توی این شرایط شادی معنی نداره)

الانم دلتون نخواد اینستام وصل شده و دیدم به به. توی این سه ماه جنگی که من بغل سگ سیاه افسردگی بودم، بقیه:

ازدواج کردن - لاغر شدن - بیزنس راه انداختن - کارای مهاجرت ردیف کردن - فارغ‌التحصیل شدن - دفاع از پایان نامه کردن - و ...

هیچی دیگه. خواستم بگم این مقایسه‌هه داره منو از پا در میاره =)